The blog of Gordafarid, Here you can read last news about Gordafarid
Created by GordafaridNet on Mar 16, 2011
Last updated: 03/20/11 at 01:16 AM
Gordafarid Blog time line has no followers yet. Be the first one to follow.
نوروز باستانی ,روز نو ,روز عدالت ,روز نوبت نوروز به نوروزبه امید برآمدن روز نو شما را به تماشای ویدئو مربوط به نوروز از سایت جدید آنلاین دعوت می نمایم.فرخنده باد بر همگان مقدم بهار
http://gordafaridnet.blogspot.com/2011/03/blog-post_19.html
توجه: این خبر در تاریخ 4 فروردین 1388 در وبلاگ شخصی آقای میلاد دهقان قرار گرفته و با حفظ امانت در اینجا انتشار می یابد.عکس و گذارش : میلاد دهقانشاهنامه خوانی از دیر باز در بین ایل بختیاری وجود داشته واین فرهنگ دیرپا و جاودانه سینه به سینه به نسل امروز منتقل گشته است و در چند سال گذشته به صورت همایش های بزرگ و با حضور گسترده مردم برگزار می گردد.سوم فروردین امسال نیز همچون سالیان پیش روستای سی میلی در نزدیکی مسجد سلیمان استان خوزستان پذیرای هزاران نفر از مشتاقان فرهنگ ایرانی و شاهنامه خوانی بود. این برنامه با حضور پرشور بیش از ده هزار نفر از مردم ایران دوست خوزستان و مهمانان نوروزی برگزار گردید و شاهنامه خوانان دیار مسجد سلیمان به اجرای گوشه هایی از اثر جاودانه حکیم فرزانه استاد ابوالقاسم فردوسی پرداختند. اجرای دو قطعه از کارهای جاودانه و زیبای زنده یاد بهمن علاءالدین (مسعود بختیاری) خواننده نامدار دیار زاگرس خاطراتی خوش را برای دوستداران موسیقی بختیاری و ان مرحوم زنده کرد ؛پس از آن گروهی از استان کهگیلویه و بویر احمد به اجرای موسیقی سنتی و گروهی از شمال کشور به نواختن موسیقی محلی دیار سرسبز شمال پرداختند که با تشویق حاضرین و سپاسگزاری میهمانان مازندرانی از مردم خوزستان همراه شد. پوشش زیبا و رنگارنگ زنان و مردان و کودکان بختیاری نمودی از فرهنگ اصیل زاگرس نشینان ایران است که در این روزچشم مهمانان را خیره می ساخت؛ در میان بخش های گوناگون شاهنامه خوانی، نوای ساز و دهل بختیاری شور و حالی وصف ناپذیر و به فضا می بخشید که همراه با دستمال بازی و شادی مردم فضایی بسیار زیبا از فرهنگ شاد مردم ایران را به نمایش گذاشته بود. در کنار جایگاه همایش، فروشگاه محصولات فرهنگی کتاب سی دی، دی وی دی و همچنین پوشاک سنتی مردانه و زنانه بختیاری نیز دایر شده بود.علیرغم جمعیت بسیار زیاد شرکت کننده در همایش این برنامه با نظم و هماهنگی بسیار خوبی برگزار شد اما به دلیل استقبال بی مانند مسافرین نوروزی و ترافیک سنگین ماشین در راههای ورودی روستا بسیاری از مردم نیز نتواستند در همایش شرکت کنند.همایش شاهنامه خوانی بختیاری که از ساعت ۱۴ پس از نیمروز با اجرای زنده و روح بخش سرود جاودانه ای ایران آغاز گشته بود در ساعت ۷ پَسین با نواختن ساز و دهل و دستمال بازی چند هزار نفری در میان هلهله و شادی به پایان رسید.همراه با سپاس گزاری از برگزار کنندگان این همایش آروزمندیم در سالهای پیش رو، چنین جشن هایی که زنده کننده ی هویت و فرهنگ ملی ایران زمین می باشد در سراسر پهنه ی ایران زمین با شکوه فراوان و حضور میلیونی مردم برگزار گردد. پاينده ايران گردآفرید- نقال شاهنامه و پژوهشگر میراث معنویوطن يعني تفنگ بختياری غرور ملی و دشمن شكاری
http://gordafaridnet.blogspot.com/2011/03/1388.html
توجه: این مصاحبه در تاریخ 7 بهمن 1386 با روزنامه همشهری انجام شده سپس در سایت پرتال زنان ایران قرار گرفته و هنوز پس از گذشت 3 سال در میان پرطرفدارترین نوشته های این سایت می باشد.من گردآفريدم!اولين نقال زن ايران ميگويد: ما در تاريخمان زنان پهلوان و وزير و فرمانده بسيار داشتهايم.پرده اول: من و نقالیيك چادر بزرگ مستطيل شكل؛ داخل آن، صندلي چيدهاند و دور تا دورش را غرفهبندی كردهاند؛ غرفههايی با موضوع محرم و كربلا و عاشورا؛ كتاب دارد و چای صلواتی دارد و فيلم دارد و چيزهای ديگر.صندلی ها را روبهروی تختی نسبتا بزرگ چيدهاند؛ تختی كه قرار است مرشد احدی بيايد و روي آن نقل بگويد، پرده بخواند و شبيهخوانی كند.اينجا خيابان جشنواره است، فرهنگسراي اشراق يا طبيعت. هنوز توي فرهنگسرا پر است از برف. برنامه پردهخواني و شبيهخواني محرم را يك گوشه آن برگزار ميكنند. امشب، شب تاسوعاست؛ چند شب قبلترش هم برنامه پردهخواني و شبيهخواني بوده است.همه اين برنامهها را خانم گردآفريد هماهنگ كرده؛ خانمي كه اولين زن نقال ايرانی است؛ به شهادت تاريخ و استاداني كه دارد. تا آنجا كه ميدانيم، نقالی هنر و حرفهای مردانه است اما چه شده كه يك خانم - آن هم يك خانم جوان - سر از اين كار در آورده است؟اين ديگر حكايتها دارد و روايتها كه البته به شنيدناش ميارزد و به خواندناش؛ «8 سالي هست كه دارم جدي كار ميكنم. خيلي اتفاقي با نقالي آشنا شدم. قبلترش، بهصورت آكادميك وارد ميراث فرهنگي شده بودم و گويندگي و فن بيان هم كار كرده بودم. وقتي اولين نقالي را ديدم، خوشم آمد؛ يك جور تئاتر يك نفره است كه خودت مينويسي و خودت كارگرداني ميكني و خودت هم اجرا؛ بيدردسر و بيدنگ و فنگ. حنجره توانمندي هم ميخواهد. قبلترش شاهنامه نميخواندم. طومار مشكيننامه - كه قيام كاوه آهنگر بود - را دست گرفتم و با تخيل خودم روي آن كار كردم و در مجلسي كه دعوت شده بودم، به ميزبان گفتم كه بله، من بلدم نقالي كنم. طرف خيلي جدي گرفت و رفت و گفت اولين زن نقال ايران!».گردآفريد رفت و خواند. نيمساعتي حرف زد و شاهنامهخواني كرد. نصرتالله كريمي و مرحوم جعفر بزرگي هم بودند. حسابي تشويقش كردند و گفتند كه جوهرهاش را دارد. بعد از آن، اجراهايش توي ميراث فرهنگي دهان بهدهان چرخيد و آخر هم به دعوت كردناش به همايش بينالمللی نوروز در ارگ بم ختم شد.پرده دوم: من و اشكهايی كه ريختماز اينجا به بعد بود كه ديگر ديد نميتواند اين ماجرا را سرسري بگيرد؛ مثل اينكه گردآفريد هم بايد سراغ افسانه شخصياش ميرفت و افسانه شخصي او نقالي بود.زنگ زد به مرشد ترابی. مرشد شوكه شد؛ «گفت خيلي خوب، بيا تا كارت را ببينم، همينجوري طومار نميدهم. راهيافتن به محضر مرشد ترابی، خيلي كار سختی است. چه كار خوبي هم كرد كه آمد و تماشا كرد. فكر كردم با يلی و قلندری طرفم اما ديدم مردی لاغر و باريك آمد. يك صفحه از خلاصه ماجرا را به من داد. شاهنامه نداشتم، رفتم كتابخانه و بقيهاش را درست كردم. الان 8 سالي هست كه دنبالش ميدوم. هميشه آدم را تشنه نگه می دارد».مرشد ترابي آدم خاصي بود با قلقهای خاص خودش. اشك گردآفريد را درآورد تا به او چيز ياد بدهد. اينجا بود كه خانم نقال، بخشي از داستانهای مذهبی را ياد گرفت و شاهنامهخوانی و غيره را؛ «ميرفتم توی قهوهخانههای سنتي جنوب شهر و شهرری با آن فضاي سنتی و خاص خودشان. من خجالتي بودم اما مرشد نم پس نمی داد و چيزی نميگفت. يك بار حتي گريهام گرفت كه مرشد جواب داد: گر مريد راه عشقی فكر بدنامی مكن / شيخ صنعان خرقه رهن خانه خمار داشت».و داستان براي او حسابي جدي شد؛ اجرا پشت اجرا؛ به طوری كه به نقاط مختلف ايران رفت و آمد كرد براي اجرا، پژوهش و البته تدريس؛ 8 سال تمام اجرا و پژوهش و تدريس.پرده سوم: من و هرولههای راه عشقشهرت من گردآفريد است. من طومار سهراب و گردآفريد را زياد كار ميكردم. خيلي هم طرفدار پيدا كرد. از NGOهاي زنان خيلي دعوتم ميكردند براي اجرا.به خاطر همين طومار، استادان مرا در محافل رسمي گردآفريد خطاب ميكردند. جالب اينكه حتي برنامههايی كه برايم تنظيم ميكردند، اسمم را بدون هماهنگي من گردآفريد مينوشتند؛ در حالي كه اسم اصلي من فاطمه حبيبی زاد است؛ متولد اهواز و ساكن تهران. شما فرزند نازپروردهاي بوديد؟ يعني ميخواهم بدانم امكانش بود كه خانوادهتان، موقعيت ديگري را برايتان فراهم كنند؟ما بچه اهوازيم؛ بچه جنگ. حتي موقع جنگ از اهواز نرفتيم. جنگ را خوب يادم هست؛ موشكها، اتفاقات بد و ... اينكه درگير رشتهای شدهايد كه رو به زوال دارد و مثل بازيگری و رشتههاي ديگر، آينده روشنی ندارد، اذيتتان نميكند؟غمش زياد است؛ براي اينكه دارم ميبينم كه حمايتي نيست، دارم ميبينم كه آرشيوهاي شفاهي اين رشته، در حال از بين رفتن هستند و براي مكتوبشدن و ثبت و ضبطشان كاري نميشود. ميبينم كه استادان، شاگرداني ندارند كه دانستههايشان را به آنها منتقل كنند.چند نفري هم كه هستند، كارشان اصيل نيست و براي بيزينس آمدهاند. گردآفريد، ايرانگرديهاي خاص خودش را هم داشته؛ همهاش هم براي تحقيق و پژوهش بوده و كمتر براي اجرا. حسابش را بكنيد، شال و كلاه كرده و توي هواي سرد، رفته طرقبه و از آنجا به جايي ديگر؛ بعد سراغ صادقعليشاه را گرفته و تازه، وقتي كه دم در خانهاش رسيده، فهميده كه صادقعليشاه فوت شده. توي بيشتر اين سير و سلوكها هم، دنبال ادبيات شفاهي و داستانگزاريها بوده؛ «توي سينه اينها، يك دنيا حافظه تاريخي نمايش و نقالي است. وقتي ميبينم كه دارد از بين ميرود، خونم ميجوشد. توي اين فاصلهاي كه من نقالي را شروع كردهام، خيليهايشان فوت كردهاند؛ يا استاد محمدحسين محرابي كه شاهنامه و حافظ و سعدي را حفظ بود و ميتوانست قرآن را پارسيخواني كند؛ درست به همان سبكي كه موبدان ميخواندند؛ به صورت وردخواني...». او حتي در برف و بوران مركز ايران - جايي كه به آن بام كشورمان ميگويند - گرفتار شده و چند روزي را توي خانه بلد گروهشان حبس بوده. مثل اينكه مرشد ترابي راست ميگفته كه «گر مريد راه عشقي...».پرده چهارم: من و بنچاق اين مملكتگردآفريد با ما ميگويد كه نقالي به آن شكلي كه توي مغز او دارد ميگذرد، خرج دارد و دچار محدوديت امكانات است وگرنه اين رشته هم براي خودش جاذبه دارد و ديگران را ميتواند به طرف خودش بكشد؛ مثل اضافه كردن سازها و كوبهها و موسيقي و...يعني ميشود مثلا به همين نقلي كه دارد اينجا حكايت ميشود و روايت، چيزهايي اضافه كرد كه مردمپسندتر بشود؟اين كارها انديشه دلسوز ميخواهد و آگاه. از ماست كه بر ماست؛ همهاش گردن مسئولان و دولت نيست؛ «چهلسرباز» ميسازند و اسب رستم را در حد و قواره الاغ انتخاب ميكنند! يا از اين طرف جوي آب، ميروند آن طرفش يعني كه اين رود هيرمند است! ضامن هر اجرايي، بودجه است و بعد از آن انديشه دلسوز است كه حرف ميزند؛ عرق و غيرت ميخواهد.اين نقالي اصلا تعريفش چي هست؟بهرام بيضايي ميگويد نقالي، نقل يك واقعه يا قصه است به نثر يا نظم، با حالات و حركات و بيان مناسب در مقابل جمع. هنوز هم اين تعريف معتبر است و تا هزارههاي آينده هم معتبر خواهد بود.اين معركهگيرهای پهلوان كه زنجير پاره ميكنند هم نقالی ميكنند؟نه، نقالي نيست؛ اين كار، هنگامهداری است. نقالي با داستان و قصه سر و كار دارد و حنجره توانمندی ميخواهد و پاكوبيدنها و دستزدنها و كمانكشيدنها و كمندافكندنهای خاص خودش را دارد.نقالي، يادگاري است از سرگرميهايي كه ايرانيان داشتند؛ طوري كه در شبهاي بلند دور هم مينشستند و وحدت جمعي داشتند و براي گذراندن شبهاي درازشان، داستانها ميگفتند؛ داستانهايي كه هم سرگرم ميكرد، هم پند و اندرز ميداد، هم روحيه حماسي ميداد به خاطر پهلوانيها و اسطورههايي كه داشت؛ به نظر من، شاهنامه بنچاق اين مملكت است. حماسه و اساطير به ما اقتدار ميبخشد. هر كسي شناسنامهاي دارد و شناسنامه ما هم شاهنامه است.شام آخر: تماشاگراني كه پابهپايم گريه كردهاندگردآفريد، درست همان حركتهايي را ميكند كه مردها در نقالي انجام ميدهند و درست همان انرژي را مصرف ميكند. البته بعضي جاها حركتهايش محدودتر هم ميشود. اين نقال 30 ساله، الان شاگرداني هم دارد. كمسن و سالترين شاگرداني هم كه دارد، 12 و 14ساله هستند كه جوهره اين كار را دارند و حتي، جلوي انتظامي و بيضايي هم اجرا داشتهاند.خواهر و برادرهاتان هم پای اجرايتان مينشينند؟آن اولها كه به زور مينشاندمشان تا برايشان اجرا كنم. اولش خيلي تعجب ميكردند و غشغش ميخنديدند اما بعد علاقهمند شدند. آخر ميدانيد، من خجالتي بودم و اجراي اين نقاليها برايشان غيرمنتظره بود.خانم حبيبيزاد، تاريخ ما و فرهنگ ما غالبا مردسالارانه بوده. شما بهعنوان يك زن كه بالاخره صدای زنانه داريد و ظرافتهای رفتاری زنانه داريد و اينها، چطور ميتوانيد اين روحيه غالب مردانه پهلوانیها و اسطورهها را در اجرا در بياوريد؟البته ما در تاريخمان، زن پهلوان و زن وزير و پادشاه و حتی زن ناخدا و خزانهدار هم داشتهايم...جدا! يعني ما واقعا زن ناخدا هم داشتهايم؟البته به شكل ناخدا كه نه، اما در جنگ يونان، زناني بودهاند كه ناوگان جنگي دستشان بوده و فرمانده بودهاند.[آرمیتیس یا آرتمیس]تعجب ميكنيم اما يادمان ميآيد كه همين گردآفريد هم، خودش وقتي كه ميبيند سربازاناش فرار كردهاند، به شكل و شمايل مردها در ميآيد و به رزم ميرود تا مقابل دشمناناش بايستد. حالا زياد تعجب نميكنيم.هوا سرد است و نقالي مرشد احدي دارد به آخرش ميرسد. حالا رسيده است به رزم علياكبر و وداع امام حسين با او. تعجب را ميبلعيم تا ادامه حرفهاي گردآفريد سال 1386 درباره اينكه چطور اين مردانگيها را بهاجرا درميآورد، بشنويم؛ «قدرت بازي است؛ ميروم در نقش پهلوان؛ نيازمند حس و توانمندي حنجره است. من در اجراهايم با اينها زندگي ميكنم. خيلي احساس قوياي ميخواهد. خيلي وقتها تماشاگرانام گريه ميكنند و ميگويند كه با آنها زندگي كردهايم...».شب شده است. مرشد احدي روبهرويمان نشسته. گردآفريد هم بايد برود. هوا سوز عجيبي دارد. ديگر خبري از دمامزناني هم كه اول برنامه، دور چادر، دور افتاده بودند نيست.آخرين حرف اين خانم نقال اين است كه هادي آفريده، مثل اينكه بيشتر از يك سالي هست كه دارد از او مستندي ميسازد. راست هم ميگويد؛ زندگي او، رنجهايي كه در راه عشق و افسانه شخصياش كشيده و ... جان ميدهد براي ساختن يك فيلم بلند.نوشته شده توسط عيسی محمی ۰۷ بهمن ۱۳۸۶ برداشت شده از پرتال زنان ایران زمین و روزنامه همشهری
http://gordafaridnet.blogspot.com/2011/03/blog-post_16.html
Bulletin Iran and German Festival - Cologne - November 2008Bulletin Iran und die deutsche Festival - Köln - November 2008بولتن جشنواره ایران و آلمان - کلن - نوامبر 2008Open publication
http://gordafaridnet.blogspot.com/2011/03/2008.html
عکس از: Photo By: Shahla Sepehr Bebe انجمن «سی صدا»، یک سازمان فمینیستی غیرانتفاعی و غیرسیاسی که از سال ٢٠٠٩ برای پیشبرد فعالیت های زنان هنرمند دررشته های گوناگون از جمله هنرهای زیبا، ادبیات و هنرهای سنتی ایرانی در شهر لس آنجلس پایه گذاری شده، صدسالگی روزجهانی زن را با برنامه هایی شامل سخنرانی، نقالی، اجرای رقص و موسیقی و نمایشگاهی از آثارنقاشی، عکاسی و مجسمه سازی زنان داخل و خارج از ایران جشن گرفت. دراین برنامه که به همت «هاله معنوی» نقاش و پایه گذار انجمن «سی صدا» سه شنبه شب ٨ مارچ درباغی در«مالهالند استیت» شهر لس آنجلس و محلی که در آن برای پذیرائی از مدعوین چادرهای قشقایی برپا شده بود برگزار شد، شهرنوش پارسی پور، نویسنده ایرانی ساکن کالیفرنیای شمالی و خالق آثاری چون «طوبا و معنای شب» و «زنان بدون مردان» در یک سخنرانی ضمن صحبت درباره روزجهانی زن و اهمیت این روز برای همه زنان جهان، براساس فرضیه ای برگرفته ازاسطوره های سومری و فرهنگ «تائوئیسم» چینی درباره زنانگی هستی سخن گفت: «به نظرم می رسد که زنانگی هستی دربیش از پنج هزارسال پیش به صورتی آئینی کشته شده است و در نتیجه، با کشته شدن این زنانگی هستی، نوعی تصورات و پندارهایی را به مردم حقنه کرده اند که اصولا مطابقت با واقعیت نداشته و با حس طبیعی زیست انسانی همخوانی ندارد. درحقیقت به نوعی، یک حالت مصنوعی به زندگی داده شده است. دردنیای امروز، ما درجایی هستیم که بشربا دستیابی به تکنولوژی میتونه دوروبرآن چیزهایی که درطول سال ها بشریت را آزار داده اند و نه الزاما فقط زن ها را صحبت کنه و یک راه حل مناسب برای آن ها پیدا کند.» در بخش دیگری از این برنامه پنج ساعته که با گردش دراطراف نمایشگاه نقاشی، عکاسی و مجسمه سازی زنان ایرانی آغاز می شد، حاضران می توانستند برگزیده ای از آثاراین هنرمندان که غالبا از زمینه های فمینیستی برخوردار بودند را تماشا کنند. ازجمله آثاری که در این بخش جلب توجه می کرد اثری از «الناز جوانی»هنرمند زاده تبریز و ساکن ایران بود که به شیوه ابتکاری «میریام شاپیرو» به نام «فیماژ» یا (Female Image) کارشده و هنرمند با استفاده پارچه های بخیه خورده، کوک های نخی، قرقره و کاغذهای رنگی، قصه های قدیمی و عاشقانه مادر و مادربزرگ را به زبان ترکی بازگو کرده است. از آثاردیگر این بخش، چیدمانی از سه نقاشی متصل به هم به شیوه امپرسیونیسم اثرهنرمند ایرانی آمریکایی، «کریستا ناسی» به نام «مادر» بود که زن جوان بارداری را درکنار مادرش نشان می دهد. آثار کریستا که برخی از آن ها در موزه هنرهای مدرن تهران نیزبه نمایش درآمده است با موضوع های روز سروکاردارد و ازنقش های فریبنده و معانی برانگیزنده برخوردار است. از دیگر آثارچشمگیر این نمایشگاه، تندیس های زنانه ای از سنگ و برنز از«ربکا ستاره» هنرمند ساکن لس آنجلس وپانل نقاشی از «ریتا ساسانی» هنرمند ساکن کانادا بود که در آن دست های عظیمی می کوشند تا رنگ سبزفروریخته ای را در میان انگشتان خود نگهدارند. تنها عکاس نمایشگاه، شهلا سپهرنیز دو اثرزنانه که مخلوطی ازعکاسی با استفاده از شیوه های نقاشی است را به نمایش گذاشته بود. شهلا سپهر به صدای آمریکا می گوید:«درکارعکاسی هنری برای من همیشه مسائل جنسیتی ازاهمیت خاصی برخوردار بوده است. برای همین هم فکرمی کنم دوربین عکاسی یک ابزارکارمهم برای من بوده است تا بتوانم احساساتم در این رابطه ومسائل نشاط آور و آزاردهنده ای که مرا به خود مشغول می دارد را بیان کنم.» بخش برنامه های هنری با یک دقیقه سکوت به احترام مبارزت خودجوش مردم ایران آغاز شد و سپس «مروارید شهبازی» رقاص فارغ التحصیل مدرسه موسیقی «جولیارد» نیویورک، به اجرای قطعه رقصی به همراه ترانه ای با شعر «نگاه کن» فروغ فرخزاد پرداخت. پس از اجرای دو قطعه موسیقی توسط «بهاره مقتداعی» نوازنده سه تار وتنبک ساکن لس آنجلس، «گردآفرید» نخستین زن نقال ایرانی قطعاتی از شاهنامه که به دو زبان فارسی و انگلیسی به همراهی بازیگر آمریکایی، لی جی مک کلاوسکی، اجرا می شد را با شیوه خاص نقالی که از ابتکارات خود این هنرمند می باشد اجرا کرد. برنامه «نقالی» در مقابل پرده های نقاشی اثر «هاله معنوی» از صحنه ها و وقایع شاهنامه اجرا شد.برگرفته از : صدای امریکا
http://gordafaridnet.blogspot.com/2011/03/blog-post_11.html
روز پنج شنبه 31 تیر 1389 خورشیدی (22 جولادی 2010 میلادی) به واسطه پویا سرایی از طرف هنرمند گرامی حمید متبسم برای دیدن و شنیدن نخستین اجرای منظومه موسیقایی سیمرغ دعوت شده بودم. این اجرا، ویژه روزنامه نگاران و هنرمندان موسیقی بود. وقتی رسیدم، نشست خبری به پایان رسیده بود و در بیرون سالن رودكی، با آب میوه و شیرینی و نسكافه از مهمانان پذیرایی می شد. هم صحبت من در این لحظات انتظار، یكی از دوستان خوب روزنامه نگار و صاحب یك مجله معتبر موسیقی بود كه همراه با نوش جان كردن آن چه به رایگان بود، انتقادی بر پروژه سیمرغ داشت و می پرسید چرا همایون شجریان؟ پاسخ كوتاهی به او دادم و راهی سالن شدیم تا حاصل پنج سال تلاش حمید متبسم و دیگر همراهانش را ببینیم و بشنویم. این برنامه از چند منظر قابل بررسی است. نخست: بحث انتقادی و نقد موسیقایی كه من چند سال پیش خداحافظی با نقد موسیقی را نوشتم. دوم: نگاه چاپلوسانه و توأم با شیفتگی كه اساساً در ذهن من جایی ندارد و زندگی سوپر درویشی ام به درستی بر آن گواهی می دهد. سوم: روایت توصیفی از چند و چون ماجرا كه خوشبختانه با ذهن گزارشگر من همخوانی دارد و همواره دوست دارم چیزی را كه می بینم به دیگران اننتقال بدهم و بالاخره چهارم: طرح سلیقه ها و نظرات شخصی برای بهتر شدن كار كه هم می توان گفت و هم نگفت. با این پیش درآمد، من دو گزینه سوم و چهارم را بر می گزینم و اسب قلم با قلم كه نه، با كیبورد می رانم.شما حتی اگر كنسرت سیمرغ را ندیده باشید، لابد از رسانه های گوناگون فهمیده اید كه بر اساس داستان های شاهنامه فردوسی در چهار قسمت و در بر گیرنده چهارگاه، بیات اصفهان، همایون، دشتی و نوا ساخته شده است كه سر هم حدود 50 دقیقه موسیقی پر حجم با رهبری محمدرضا درویشی به گوش می رسد. كاری برای آواز تنها و همراهی گروه كر با این ویژگی كه همه سازها ایرانی هستند و به شیوه معمول، یك ملودی را نمی نوازند. یعنی همانند آهنگ های اركسترال غربی، برای هر گروه از سازهای كمانچه، تار، عود، تارباس و دو ساز تنهای نی و سنتور، خطی جداگانه نوشته اند.در آرزوی اركستر ایرانیتشكیل اركستر با هویت تمام ایرانی و یا نیمه ایرانی، نخستین بار از سوی كلنل علینقی وزیری دنبال شد ولی در عمل او فقط توانست یك اركستر غربی با یكی دو ساز ایرانی مانند تار و تارباس و تمبك سر و سامان بدهد. با خانه نشین شدن وزیری توسط دستگاه موسیقی رضاخان پهلوی، همان نیم بند اركستر ایرانی هم رنگ باخت و كم كم اركستر گلها شكل گرفت كه از ابزار ایرانی فقط تار و گاهی تمبك داشت و دیگر هیچ. آرزوی ساختن اركستری تمام ایرانی، چونان عقده ای بر گلوی موسیقیدانان ملی گرا مانده بود تا این كه خیزشی نو در آغاز دهه چهل خورشیدی (1970 میلادی به بعد)، پدیدار شد. شرح آن را در ویژه نامه استاد فقید فرامرز پایور نوشته ام. هر چه بود، جریان اركستر تمام ایرانی، در عمل خیلی موفق نبود و پس از آن كم كم مركز حفظ و اشاعه موسیقی ایران با پرورش جوانان پرشوری چون لطفی، علیزاده، مشكاتیان و كیانی نژاد عملاً ذهن مخاطبان را تا سال ها به خود مشغول كرد و دیگر كسی به سراغ اركستر به معنی كلمه با ماهیت ایرانی نرفت. زیرا تركیب گروه های عارف و شیدا و بعدها گروه های مشابه، كم و بیش پاسخگوی نیاز جامعه بود. پس از پایان هشت سال جنگ ایران و عراق، با رونق گرفتن نسبی هنر موسیقی، حركت بزرگی از سوی حسین دهلوی صورت گرفت و اركستر مضرابی متولد شد. دهلوی خود از كسانی بود كه اركستر سازهای ایرانی پیش از انقلاب را ناموفق ارزیابی می كند و می گوید، ساختمان سازهای كششی مانند قیچك و قیچك باس، پاسخگوی نیازهای فنی آن روزگار نبودند.پس از دهلوی، خیزش برای سازمان دادن اركستر با هویت ایرانی كم و بیش دنبال شد. منتهی به دلیل هزینه ها، معمولاً به جایی نمی رسید. خیلی ها تلاش كردند برای تعداد كمتری ساز ایرانی موسیقی چند بخشی بنویسند كه هم صدای اركستر بدهد و هم پول كمتری خرج شود. اما هیچ كدامشان آن آرمان طلایی نبودند و این در حالی بود كه همسایگان ما در جمهوری آذربایجان و تركیه، اركستری متشكل از سازهای ملی شان را سال ها پیش به سامان رسانده بودند. حتی تشكیل اركستر ملل به سرپرستی پیمان سلطانی هم پاسخگوی این نیاز نبود. زیرا همان گونه كه از نام اركستر بر می آید، تركیبی از سازهای ملل مختلف جهان بود و نه منحصراً ایران.بخشی از سیمرغ در دستگاه چهارگاه را بشنویداینك گر چه كار بزرگی پیش روی ماست ولی نمی توان گفت به منزل آرمانی رسیده ایم. تركیب صدای سازهای كششی هم خانواده كمانچه (قیچك آلتو و قیچك باس) كم كم می رود تا جای اركستر زهی غربی در موسیقی ایرانی را بگیرد. طعم خاص این صدادهی البته خیلی شیرین است. به ویژه آنانی كه از موسیقی تكنوازی ایرانی دل خوشی ندارند و هیمنه اركستر سمفونیك غرب برای شان خیلی جذابیت دارد، اینك می توانند به این تركیب صوتی روی آورند و فخر بفروشند. باز هم یادآوری می كنم قله آرمانی را نگرفته ایم و تنها توانسته ایم تلاش چند دهه مردان موسیقی سرزمین مان را به این شكل درآوریم. نباید دچار توهم شویم. ما ایرانی ها معمولاً بدون مصرف دارو دچار توهم می شویم و باورمان می شود هنر نزد ایرانیان است و بس!!! این تنها سرآغاز راهی است مطمئن تا با تلاش دیگر هنرمندان موسیقی به یك چارچوب جاافتاده از موسیقی اركستری ایرانی با مشاركت همه سازهای سرزمین مان دست یابیم. چرا همایون شجریاندوست ما می گفت، هر چه كار مهم هست، می دهند همایون شجریان بخواند. مگر خواننده نداریم؟ این پرسش اگر در شرایط فرهنگی نرمال بود، كمی تا قسمتی بر حق بود ولی ما كه در وضعیت متعادلی از فرهنگ و هنر نیستیم. وقتی پای موسیقی فرهنگی به میان آید، مشكلات بیشتر و بیشتر می شود. در همه جای دنیا، موسیقی هایی با ویژگی سیمرغ، كه به خاطر ذات فرهنگی شان به اصطلاح مشتری گیر نیستند و خرج خود را در نمی آورند، دولت ها و شهرداری های فرهنگ مدار پا پیش می گذارند و یارانه به پایش می ریزند تا پرچم فرهنگ زیر پای بازار فرهنگ له نشود. اما در این جا چه خبر است؟ آیا دولت ها و شهرداری های ما چنین اند؟ كه نیك می دانیم نیستند. پس تكلیف چیست؟ آیا باید با كاروان سرگشتگی و بی هویتی همراه شد؟ آیا باید به بهانه عدم حمایت حكومتگران دست روی دست بگذاریم تا آن مدینه فاضله به طویله ای كامله تبدل شود كه شب و روز مردمانش در چقدر بردن و چقدر خوردن و چقدر ... می گذرد؟بر این باورم در ناامیدی بسی امید است. وقتی حكومت همراهی نمی كند، اهل فرهنگ می بایست با تمام توان گام بردارند. منتی هم ندارد. هر كس هر گلی بزند، به سر خودش می زند. موسیقی فرهنگی با همه ارزش و اعتبارش، نیازمند فروش است. اگر نفروشد، خیمه فرهنگ فرو می ریزد. وقتی دولت به میدان نمی آید، وقتی مدیران فرهنگی در توهم فرهنگی، بیلان كاری می دهند، باید همایون شجریان بیاید تا هم از شهرت خود و هم از شهرت پدرش برای فرهنگ مایه بگذارد. او بخش بزرگی از شهرت و اعتبارش را از پدر دارد و پدر نیز این ثروت مادی و معنوی را از مردمان همین آب و خاك به دست آورده است. همان هایی كه وی بارها گفته خاك پای شان هستم. پس بدیهی است این اعتبار در خدمت برنامه ای چون سیمرغ درآید. كنسرت سیمرغ اگر نفروشد، دیگر كنسرت نیست. بلكه مشتی كاغذ نت است. از همان ها كه من و دیگران بسیارش را در كارتن های چای و بیسكویت بایگانی كرده ایم. بخشی از سیمرغ در دستگاه نوا را بشنوید باز هم همایون شجریانمن هیچ گاه صدای زنده استاد شجریان را نشنیده ام اما با پررویی تمام یك بار كنسرت نادیده ایشان را گزارش كردم. صدای همایون را نیز نخستین بار در تالار بزرگ كشور هنگام برگزاری كنسرت با گروه دستان شنیدم كه از فاصله حدود 30 متری بود و در واقع صدا را از بلندگو دریافت می كردم. اما این بار به فاصله حدود 4 متری و درست روبرویش نشسته بودم و اگر چه میكروفون هم بود ولی صدای واقعی را نیك می شنیدم. آن هم صدایی كه با دستگاه معمولی سالن رودكی قابل دستكاری نبود. تازه متوجه شدم كه چقدر صدای همایون در گستره صداهای بم، لاغر است. به ویژه در بخش پایانی به سبب كوك ویژه ای كه داشت (دقیقاً هم كوك آلبوم نوا مركب خوانی با صدای استاد) آن جا كه وی به ضرورت كار، بم می خواند، لاغری صدا خودنمایی می كرد. من اگر به جای متبسم بودم و بر این كوك اصرار داشتم، حتماً یك صدای بم تر و تقریباً همجنس با صدای همایون در كنارش می نشاندم تا ملودی های بخش بم را بخواند و كیفیت آوازها در یك سطح بماند. البته نیك می دانم این مشكل در استودیوهای ضبط صدا با فناوری های پیشرفته برطرف می شود و آن چه نوشتم فقط برای یك اجرای زنده است كه آدم رو در روی خواننده نشسته باشد.جای خالی نقالیزمستان سال 1382 خورشیدی (2003 میلادی) درست در همین سالن كوچك رودكی روبروی گروه حدوداً ده نفره ای نشسته بودم كه آن ها نیز دقیقاً دغدغه حمید متبسم را داشتند و بر اساس شاهنامه فردوسی می نواختند. با این تفاوت كه خانم جوانی پیشاپیش نوازندگان، مردانه نقالی می كرد. برای من خیلی تازگی داشت. بارها نقال مرد دیده بودم. هر چه بود نقطه قوت كار آن گروه، همین نقالی به نظر آمد. اینك آن بانوی پارسی گوی ما بر اثر نامهربانی ها و نامهرورزی های پیرامونش ساكن ینگه دنیا شده و در سن خوزه اكسیژن مصرف می كند. بر این باورم اگر این پروژه می توانست به هنر نقالی زینت یابد، بعد دیگری هم می یافت و در واقع سنت نقالی را در شكلی نوین می توانستیم دنبال كنیم.دو فضولی دیگردر بخش هایی احساس می كردم جای دهل خیلی خالی است. آن قدر كه اگر دهل كوچكم را برده بودم، ممكن بود بی مهابا بر دو رویش بكوبم. دهل با شاهنامه خیلی عجین تر است تا دف و تمبك. هم سازی بسیار قدیمی است و هم همینه ای دارد كه هیچ ساز كوبه ایران آن را ندارد و هر جا شكوه و عظمتی در میان باشد، دهل می تواند آن را تصویر كند. دیگر این كه گروه نوازندگان كمانچه در پروژه سیمرغ، عموماً شیوه نواختن شان پنجه بهاری بود و به نظرم برای یك تركیب صوتی قوی از جنس پلی فونیك، شیوه نوازندگی اردشیر كامكار، سعید فرجپوری و یا كیهان كلهر بهتر جواب می دهد. خوانش كمانچه به شیوه استاد زنده یاد بهاری اگر چه اصیل تر است ولی برای تكنوازی و یا گروه نوازی های معمول مناسب می نماید. در حالی كه شیوه اردشیر كامكار كه مبتنی بر تولید صدایی بدون خش و قلدر از كمانچه است، با حال و هوای موسیقی پلی فونیك سازگارتر به نظر می رسد. برای نمونه می توانید به دونوازی های اردشیر كامكار و شروین مهاجر گوش كنید. در ضمن ساختمان ساز نیز در این دو شیوه نوازندگی، تفاوت هایی دارد.و سخنی با حكومتگرانامروزه بحث كردن با مدیران فرهنگی و تلاش برای متقاعد كردن ایشان جهت پرداختن به زیرساخت های هنری كشور، حكایت آب در هاون كوبیدن است. پس روی سخنم نه ایشان بلكه افراد بالادست و در واقع حاكمان اصلی و تصمیم گیرنده كشور است. می خواهم بگویم آن قدر كه به قدرت و موشك و امنیت و سیاست خارجی و انرژی هسته ای می اندیشید، گاه سری به حوزه فرهنگ بزنید. نه این كه خدای نكرده كار فرهنگی بكنید. متأسفانه یا خوشبختانه ما هر چه قدر نسبت به هم بیگانه باشیم، در یك جاهایی خطوط مشترك پر رنگی داریم كه قابل انكار نیست. نمونه اش همین زبان فارسی است. با همین ابزار می نویسیم و می خوانیم. بیانیه های تند و تیز روزنامه كیهان با همین زبان منتشر می شود. بازجوهایتان با همین زبان حرف حساب بیرون می كشند! دشمنان قسم خورده نظام اسلامی را با همین زبان می نوازید. در ضمن شاه اسماعیل و شاه عباس هم با همین زبان حكومت كردند. حكم صادره دادگاه های كشور با زبان تقریباً فارسی بر كاغذ می نشیند و خلاصه چه بخواهیم و چه نخواهیم همگی سر یك سفره نشسته ایم. پس ضرورت دارد صرفاً بحث فرهنگی نیست- قدر این ابزار را بدانید و كمی از پول های نفت را به پایش بریزید. مطمئن باشید و تردید نكنید چنان چه پروژه سیمرغ بر اساس اشعار گوته ساخته شده بود، دولت آلمان هزاران یورو به پایش می ریخت تا جایی كه نیازی به فروش بلیت هم نباشد.اگر یك پای پروژه سیمرغ شاهنامه فردوسی نبود، من به خود و همچنین به شما زحمت نمی دادم. حمید متبسم در خصوص موسیقی این اثر، زحمت زیادی كشیده ولی حتی اگر موسیقی اش را نخواهیم بشنویم، همین ورودش به شاهنامه، میراث مشترك همه ایرانیان، خودش قیمت بالایی دارد. بد نیست به بخشی از سخنان حسنین هیكل وزیر خارجه مصر در دولت جمال عبدالناصر و روزنامه نگار شهیر این كشور باستانی اشاره كنم كه یك بار در سفری به ایران، طرف گفت و گوی رونامه همشهری یا ایران –دقیقاً یادم نیست- قرار گرفت و در پاسخ این پرسش كه شما مصری ها اصالتاً عرب نیستید، پس چرا زبان رسمی كشورتان عربی است، گفته بود؛ اگر ما هم یكی مثل فردوسی داشتیم، اینك عربی حرف نمی زدیم.برداشت شده از وبلاگ : فرهنگ و مـوســــیــقـی مـا
http://gordafaridnet.blogspot.com/2011/03/blog-post_07.html
مستند زندگی اولین زن نقال ایران سانسور شد گفت و گو با هادی آفریده کارگردان مستند نقل گردآفریدمصاحبه از : نوشین جعفری فیلم"نقل گردآفريد" بعد از شرکت در فستيوالهای مختلف و دريافت جايزه، درجشنواره فيلم فجر ممیزی شد. هادي آفريده کارگردان فيلم اين ماجرا رابراي " سایت روز " شرح مي دهدبعد از نمايش فيلم شما در جشنوارهي فيلم فجر سروصداي زيادي به پا شد. در جشنواره چه اتفاقي براي فيلمتان افتاد؟فيلم "نقل گردآفريد" با بودجه دولت و در شرايط دولتي ساخته شده و طي يك سال گذشته در شهرهاي مختلف ايران در دهها دانشگاه و فرهنگسرا نمايش دادهشده و پروانه نمايش از عاليترين مقام كه معاونت ارزشيابي ارشاد است دارد. در جشن خانه سينما جزو 39 فيلم مستند سال خانهي سينما شد، تابستان در هفتهي مستندهاي برگزيدهي انجمن مستندسازان سينماي ايران پخش شد، در دومين جشنوارهي سينما حقيقت كانديد بهترين فيلم كوتاه مستند شد، در جشنوارهي فيلم كوتاه تهران جايزهي بهترين فيلم مستند از نگاه تماشگران را گرفت، بهترين مستند جشن تصوير سال شد و جايزهي محسن رسولاف را گرفت. بعد از شركت در اين همه جشنواره، دريافت اين جوايز، اين همه نقد و مصاحبه و... بعد از يك سال فيلم در جشنوارهي فيلم فجر پذيرفته شد. روز دوازده بهمن كه جشنوارهي فجر شروع شده بود از فارابي به من زنگ زدند و گفتند بروم دبيرخانهي جشنواره. رفتم و آنجا گفتند يا بايد فيلمت را مميزي كني يا ما فيلم را از جشنواره بيرون ميكشيم. خنديدم و گفتم چرا شوخي ميكنيد؟! اين فيلم پروانه نمايش دارد، اين همه جشنواره رفته و تهيهكنندهاش دولتي است و با پول مرکز گسترش سينماي مستند و تجربي معاونت سينمايي ارشاد ساخته شده، يعني چي؟! من بارها با پول خودم فيلم ساختم و اينگونه مشكلات پيش آمده و طبيعي بوده. اما اين فيلم الآن به بيش از بيست جشنوارهي خارجي در اروپا، آمريكا و قارههاي مختلف دعوت شدهاست. از ماه مارچ 2009، بهار خودمان پخش خارجياش آغاز ميشود. به من گفتند ما كاري نداريم معاونت سينمايي وزارت ارشاد چه ميگويد، اين فيلم بايد در يازده مورد سانسور شود. گفتم فيلم من 34 دقيقه هست، اگر يازده مورد را سانسور كنيد ميشود In the name of CUT. دقيقاً همين ميشود. كلي حرف زديم اما نتيجه نداشت. گفتم شما كار غيرقانوني ميكنيد. الآن در اين ماجرا فيلم سانسور دولتي نشده، اتفاقي كه براي اين فيلم افتاده نگاه سليقهاي فقط مديريت جشنواره فجر هست. مثلاً به آنها گفتهاند ابروي طرف را بتراش، اينها مرا كچل كردهاند! حرف ما اين بود كه شما داريد كار غيرقانوني ميكنيد. وزارت ارشاد ميگويد فيلم مشكل ندارد، شما هم ميگوييد با فيلم مشكل نداريد اما ميخواهيد سانسورش كنيد! جوابشان به من اين بود كه نگاه ما اينگونه است. گفتم پس چرا اين فيلم را اصلاً قبول كرديد؟ چرا نامش را در كاتالوگ جشنواره چاپ كرديد؟ چرا در كتاب جشنواره آورديد؟ چرا از دبيرخانهي جشنواره بارها با من مصاحبه كرديد و عكس گرفتيد؟ چرا از من سيناپس و عكس فيلم را خواستيد؟! بعد يكدفعه يادتان افتاد كه فيلم با نگاه شما همسو نيست! گفتند بله، اين با نگاه ما يكي نيست، يا سانسور كنيد، يا فيلم را از جشنواره در بياوريد. البته اين اتفاق براي پنج فيلم افتاد و همه ما گفتيم فيلمها را مميزي نميکنيم. دليلش هم اين است كه ما حقمان را ميخواهيم و اصلاً مسأله اين نيست كه جشنوارهي شما آش دهنسوزي است. سليقهي هر جشنواره و داوريها و... قابل احترام است حتي اگر من خوشم نيايد، داوري و انتخاب هميشه سليقهاي است. ولي در مورد اين فيلم حرف ما اين است كه اگر با ساختار و نگاه شما يكي نبود چرا آن را انتخاب كرديد؟! "نقل گردآفريد" فيلمي است كه بارها از فيلترهاي مختلف وزارت ارشاد مورد تأييد و تصويب قرار گرفته، دهها بار پروانه نمايش براي يك فيلم 34 دقيقهاي گرفته شده كه جمع مخاطبانش در يك سال يك ميليون نفر نميشود اما چرا حالا بايد در جشنوارهي فجر به اين شكل دچار اين بيمهري، كملطفي و بيمحلي شود. فيلم را دوست نداشتيد؛ اصلاً مشكلي نيست، انتخابش نميكرديد. من هيچ حرفي هم نميزدم. خيليها فيلمشان كه رد ميشود ميروند مصاحبه ميكنند اما اگر اين اتفاق براي من ميافتاد ميگفتم رد شد كه شد. مسابقه است.پس مشكل شما اساساً اين بود كه بعد از اينكه پذيرفته شد آن را سانسور كردند. وقتي فيلمي را ميپذيرند يعني نگاه ما و سيستم جشنواره آن را پذيرفته، ما نميتوانيم موچين برداريم و بگوييم ميخواهيم موهاي زائدش را در بياوريم. بعد هم در مورد فيلمي كه فيلم كمدي نبود. ما وقتي با بچهها شوخي ميكنيم ميگوييم باز فيلم كمدي ساختي. يعني باز فيلمي ساختي كه برود در كُمُد. اين فيلم، فيلم كمدي نبود. اين همه جشنواره رفته، اين همه در موردش نوشتهاند. ارشاد به آن مجوز داده. دقيقاً دبيرخانهي جشنوارهي فيلم فجر نقض قانون كرده. حالا ما فكر ميكرديم برويم و به مراجع قانوني خودشان مراجعه كنيم نتيجه ميگيريم اما نتيجه نگرفتيم. به معاونت سينمايي نامه نوشتيم. با دوستان ديگر رفتيم دفتر نظارت و ارزشيابي اما جوابي به ما ندادند. آقاي محمود اربابي معاونت ارزشيابي ارشاد به من گفت:" من فقط ميتوانم بگويم فيلم را نمايش نده اما نميتوانم بگويم فيلمي كه از نظر من مشكلي ندارد با مميزي نمايش بده." گفتم آنها ميخواستند فيلم را نمايش بدهند كه قبولش كردند. حق ندارند فيلم را خارج از مميزي که ادارهي شما انجام ميدهد، مميزي كنند. اين كار يعني يك سانسور بر سانسور موجود، اما بعد اين جشنواره ميآيد يازده مورد يعني يازده تا درام، يازده تا نقطهي اوج، يازده تا كنش و واكنش، يازده تا گره را ميخواهد از فيلم من دربياورد. كلي مقاومت و نامهنگاري كرديم و كار به دفتر معاونت سينمايي، آقاي جعفري جلوه كشيد. گويا قرار شد ايشان فيلمها را ببينند و مشكل را حل ميكنند. ايشان مشكل را چگونه حل كردند؟! گفتند به جاي آن يازده مورد شما شش مورد را كوتاه كنيد. آن شش مورد كه ايشان گفتند كوتاه شود و شد، كاملاً فيلم را اخته، بيهويت و بيبنيه كرد. يعني تماشاگر فيلم را ميديد و ميگفت خب كه چي! اين كاري است كه گزارش برنامهي در شهر هم ميتواند انجام دهد، اين ديگر كار مستند نيست. اگر من تهيهکننده فيلم بودم اجازه اکران فيلم را در اين شرايط نمي دادم و متأسفانه فضا را اينطوري روي فيلم بستند. شب آخر جشنواره خبرگزاري ايسنا با من تماس گرفت و گفت تعدادي از تماشاگران جشنواره به ما تماس گرفته و ايميل زدهاند كه "نقل گردآفريد" سانسور شده. آيا شما تأييد ميكنيد و من هم خبر را تأييد كردم. البته سه، چهار فيلم ديگر حرفي نزدند يعني گفتند نه تأييد ميكنيم و نه تكذيب. دليلش هم اين بود كه بخشي از اين فيلمها در يك سال گذشته در كمد بود و بعضي هم ويترين سينماي مستند ايران بود و تكليفشان مشخص بود. ناراحتي من از اين است كه چرا "نقل گرد آفريد" را سانسور كردند. فيلمي كه بر اساس شعارهاي سينماي ملي معاونت سينمايي است. فيلم من يك فيلم صد در صد ايراني است. من امسال در موزهي سينما (هفته ی فرهنگي باغ فردوس)، جشن فيلم كوتاه خانهي سينما و جشنوارهي فيلمهاي عاشورايي داور و هيأت انتخاب بودم و حدود 2000 فيلم كوتاه و مستند ديدم و با جرئت تأكيد ميكنم در يك سال گذشته هيچ فيلمي روي پرده نيامدهاست كه اينچنين ايراني باشد. يعني دقيقاً ايرانيترين فيلم سال را كه از دل اجتماع معاصر و شاهنامه فردوسي ما جوشيده و پديدار شده و گذشتهمان ما را يادآوري ميكند، گذشتهي واقعي ما كه ده هزار سال تمدن و تاريخمان در شاهنامه است و نه به زبان كلاسيك شاهنامهاي و نه به زبان خيلي سنگيني كه ما در ادبيات دنبالش ميگرديم، به زبان معاصر امروزي، به زبان شهر، ترافيك، ساختمانهاي شيشهاي بيهويت، به زبان دختر و پسرهاي تينايجر، به زبان آدمهايي كه از دل اين آب و خاك هستند و اصلاً علاقهاي به اين مفاهيم ندارند. با زبان و منطق خودشان اين فيلم را اينچنين ساختم. ما در نوع بيانمان يك بيان جوانانهي امروزي را مدنظر گرفتهايم. اصلاً نبايد اين انتظار را داشت نسلهاي جديد سنتهاي قديمي را به همان شکل گذشته بپذيرند و نبايد نگران باشيم که سنتها در يک چشم به هم زدن از بين ميروند. سنتها و فرهنگ عاميانه در طول زمان شکلشان عوض ميشود و بيانشان تغيير ميکند. "نقل گرآفريد" همين کار را ميکند. يک سنت کهن نمايشي ايراني را با زباني امروزي بيان ميکند.چه قسمتهايي از فيلم "نقل گردآفريد" سانسور شد؟ من احساس ميكنم در فيلم جاهايي سانسور شد كه کاراکتر گردآفريد، شعرهاي فردوسي و زن را که قوي و نيرومند نشان داده بود مميزي شد و جاهايي از فيلم كه باقي ماند لحظههاي سقوط و ويراني گردآفريد در فيلمم بود. اين مفهومش چيست؟شما از يك سو گفتي فيلمت دولتي است و از سوي ديگر گفتي صد در صد ايراني است. با توجه به نگرشي كه ما از دولت ميشناسيم فكر ميكنم اين حرف داراي تناقض است! البته يك چيز را نبايد فراموش كنيم كه مثلاً آقاي جعفري جلوه معاونت سينمايي ارشاد ميگويد من ميخواهم سينما ملي شود. بايد اين وسط تكليف مشخص شود كه ما ميخواهيم سينمايمان معناگرا و ديني شود يا ميخواهيم سينمايمان ملي شود. ملي يعني استاد بهرام بيضايي، ملي يعني زنده ياد علي حاتمي، ملي يعني اينها. اين در چهارچوب سينماي ملي كه آقاي جعفري جلوه ميگويد يك فيلم مستند است كه به نظر من در آن چهارچوب ساخته شده و سينمايي كه دارد به شكل معاصر به هويت و مليت فراموششدهي ما ميپردازد. ما نسلي هستيم كه هيچ چيز از خودمان نميدانيم. در مدرسه شاهنامه را جدي آموزش نديديم و ادبيات فارسي را درست نميشناسيم. دغدغهي دورهي تحصيل و زندگي ما فرهنگ خودمان نبوده و نيست. در فيلم "نقل گردآفريد" يك ديالوگي هست كه يك پسر شاهنامهخوان در ايل بختياري ميگويد: «اگر شاهنامه نبود ما بايد به زبان عربي حرف ميزديم.» اين ديالوگ به همين صراحت است. چطور با فيلمي كه ميدانيم مخاطب را به شكل سالم جذب خودش ميكند و مسائل فرهنگي و ادبي را به ياد ما ميآورد اينگونه برخورد ميكنند؟! فيلمي كه قرار است به زن ايراني هويت دهد. در جستجوي هويت زن ايراني و برابري است و آن را دوباره از درون تاريخ بازشناسي ميكند. ميگويد ببينيد هزار سال، دوهزار سال پيش چه بوديم و حالا از نظر فرهنگي چه شديم! چرا بايد دقيقاً همين مفاهيم از فيلم دربيايد؟! اتفاقاً اين مميزيها را من دولتي نميبينم، سليقهي يك عده مدير ميبينم. مديراني كه براي خودشيريني آمدند اين كار را كردند. فيلمي كه در ساختار وزارت ارشاد مورد تأييد است چرا بايد يك آدمي قدرت اين را داشتهباشد كه هم آنها را بدنام كند و هم فيلم را پاره پاره. ما اينجا درگير سليقهها هستيم. اين توهين به من و تماشاگران است. اشاره كردي يك عده از مخاطبان، فيلم را قبلاً ديدهبودند و فهميدند داستان از چه قرار است، اما آنها كه براي بار اول اين فيلم را ديدند عكسالعملشان چگونه بود؟ يك جاهايي گيج ميشدند، من توضيح ميدادم و كارت ويزيتم را به آنها ميدادم كه تماس بگيرند و DVD را با پست يا پيك برايشان بفرستم، چون جشنوارهي فيلم فجر در بخش فيلم مستند و كوتاه تماشاگر خيلي محدودي دارد.بقيهي فيلمهاي كوتاه و مستند جشنواره را ديدي؟بقيه را قبلاً ديده بودم.فكر ميكني فيلمهايي كه در اين بخش انتخاب شد، فيلمهاي مناسبي بود و ميتواند ويترين مناسبي از سينماي كوتاه و مستند ما باشد؟ عليرغم اينكه خودم فيلم داشتم و با احترام به تمام كساني كه در جشنواره فيلم داشتند نه، بضاعت سينماي مستند و كوتاه ما انقدر نبود. فيلمهاي شاخص ما در اين جشنواره نبود. مثلاً چرا ما نبايد فيلم "تاج خروس" به كارگرداني آيدا پناهنده را در اين جشنواره ميديديم؟! خانم پناهنده اگر بخواهد الآن فيلم بلند بسازد خيلي از بزرگان امروز سينما بايد مواظب خودشان باشند. "تاج خروس" بهترين فيلم كوتاه سال اين مملكت و به نظرم حتي جزو چند فيلم كوتاه هفت ـ هشت سال اخير ايران بود اما در جشنوارهي فجر رد شد. فيلمهاي خوب خيلي داشتيم كه اصلاً نيامد. مثلاً فيلم "طرقه" محمدحسن دامنزن در مورد موسيقي قوامي زنان استان خراسان است كه در جشنوارهي سينما حقيقت بهترين مستند نيمهبلند شد. اما در اينجا رد شد. چطور ممكن است كه جشنوارهي فيلم فجر كه قرار است ويترين سينماي ايران باشد بهترين بهترينها را رد كند؟! خيلي عجيب است! من به خودم گفتم كه اي كاش من امسال فيلم نداشتم. البته در بين فيلمهايي كه آمد چند فيلم خوب هم بود، مثلاً فيلم "درياچهاي كه بود" پژمان مظاهريپور يا فيلم "ميدان بيحصار" مهرداد زاهديان كه جايزههاي سينماي ايران را درو كردهبود اما اين فيلمها در جشنوارهي فيلم فجر تقدير هم نشدند.پس هيأت انتخاب و داوري هم در اينجا زير سؤال ميرود! ما اينجا در كشوري زندگي ميكنيم كه به نسل جديد کمتر اطمينان مي شود. يك دختر بچه 15 ساله كه دورهي راهنمايياش را تمام كرده ميتواند جوري از بخشي از سينما دانش و آگاهي داشته باشد كه يك دكترا از داشگاه سوربن نداشته باشد. ما نبايد آدمها را بر اساس سن و مدرك تحصيليشان ارزيابي كنيم و جايگاه بدهيم. ما در همين انجمن صنفي فيلم كوتاه خانهي سينما يا انجمن مستندسازان خانهي سينما، جوانان و آدمهايي در مسنها داريم كه مويشان را سپيد كردهاند، دلشان را براي اين سينما گذاشتهاند اما از اين افراد در انتخابها و داوريها فاكتور ميگيرند در عوض آدمهايي ميآيند اين فيلمها را انتخاب و داوري ميكنند كه سينما را ميشناسند اما سينماي كوتاه و مستند را نميشناسند! مهم نيست كه ما سينما را بشناسيم، مهم اين است كه به اين فرمت و قالبي كه از ما خواستهاند تسلط داشتهباشيم. خيليها فيلم بلند ساختهاند و كارگردانان مطرح فيلم بلندند اما دليل نميشود كه فيلمهاي كوتاه و مستند را داوري و انتخاب كنند. چون اين فيلمها نوع نگاهش متفاوت است. ايجازي كه در اين فيلمها هست در آن فيلمها نيست. خيلي از كارگردانان فيلم بلند ميگويند اين فيلمها كم دارد، نه اين فيلمها كم ندارد آنها عادت كردهاند به زيادهگويي. چرا اگر اين فيلمها كم دارد خارج از كشور جواب ميگيرد؟! در مورد اهداي سيمرغ چه نظري داري؟ فكر ميكني سيمرغ به كساني رسيد كه فيلمهايشان در حد دريافت جايزه نبود و يا دولتي بودند؟ هم بله و هم نه. به خاطر اينكه هم دولتي بودند و هم نبودند. تهيهكنندهشان هم خصوصي بود. در مورد فيلم خودم هم به من گفتند که در فيلم تو نگاه فمينيستي هست. اين فيلم و فيلم کوتاه "پدر" من مشمول اين تهمتها شده.حالا چرا تهمت؟ من ناراحت نميشوم که مي گويند فيلم فمينيستي است. اتفاقاً مخاطب بعد از ديدن فيلم نگاه من را به اجتماع، زن، جوانان و آدمها را ميفهمد. وودي آلن ميگويد: آدمها را بايد از روي فيلمهايشان شناخت. من معتقدم بخش بزرگي از خودم در فيلمهايم است. اين چيزي است كه خودم هميشه فكر ميكنم. من نميگويم فكر ميکنم و به خلصه ميروم و بعد فيلم را ميسازم. اتفاقاً به اين فكر نميكنم كه خودم و نگاهم برود در آن فيلم. اول فيلم را ميسازم و بعد وقتي ساخته شد و تمام شد ميبينم چقدر شبيه بخشهايي از زندگي خود من است. آدمها، ريتم زندگي، منتها اينجا از بعضي واژهها سوء استفاده ميشود. مثلاً يكي از آنها همين واژهي فمينيست است. من ميگويم آدمها را با واژهها نبايد تقسيمبندي كرد.شهرام مكري هم از جمله بچههاي سينماي کوتاه بود كه امسال با فيلمي بلند در بخش نگاه نوي جشنواره درخشيد. فيلمهاي کوتاه و مستندش را ديدهبودي؟بله. شهرام از دوستان صميميام است.چطور ميشود كه يك فيلمساز جوان به اينجا ميرسد كه اولين فيلم سينمايياش در جملهي آثار قابل تقدير قرار ميگيرد؟من فكر ميكنم فيلم مكري به يك دليل بزرگ براي من و همهي آدمهايي كه آن را ديدند فيلم متفاوت و جذابي است. براي اينكه مكري آدمي است كه از دل اين سينماي كوتاه و مستند بيرون آمده. يعني دليلش اين است كه از دل سينمايي بيرون ميآيد كه اين سينما به غير از پويايي و تجربهگرايي فيلمسازانش سرمايهي ديگري ندارند. فيلم مكري شايد حدوداً با 20 ميليون ساخته شدهباشد اما چنين رقمي براي پروژههايي مثل "زادبوم" ابوالحسن داوودي پول ناهار و شامشان ميشود. من قراردادهاي خيلي از اين پروژههاي بلند سينمايي را ديدهام و مثلاً ميبينم كه پول آژانس يك سوپراستار يك رقم هنگفت ميشود. درست است كه من فيلم كوتاه و مستند ميسازم ولي چون در كشوري زندگي ميكنم كه ميدانم سينما در حاشيه است، نه فقط براي من جوان، بلكه براي آدمي مثل كامران شيردل كه بيش از دو دهه است فيلمي نساخته است، معنياش چيست؟ معنياش اين است كه تو كامران شيردل، پدر سينماي مستند باشي يا هادي آفريده يك جواني كه مثلاً ده سال است كار ميكند همه در حاشيهايم. من اگر از نظر مالي، از نظر شخصيت و جايگاه اجتماعي در سينماي مستند و کوتاه تأمين باشم ديوانهام بروم فيلم بلند بسازم كه فحش و لعنتش هم بيشتر باشد؟! اگر فيلم من را تلويزيون پخش كند آن شهوت ارتباط با مخاطب براي من برطرف ميشود، اگر اكران وسيعي داشتهباشد آن نگاه و آن حسرت برطرف ميشود. بعد من ميفهمم خب لازم نيست كه فيلم بلند بسازم. اما اينها جوري برخورد ميكنند كه حرفهايهاي سينماي كوتاه و مستند بعد از يك مدتي ميبُرند و از اين سينما ميروند. براي همين اين سينما آدمهاي ثابت و حرفهاي خودش را مدام از دست ميدهد. نسل جديد وارد ميشود، نسل جديد هم تا يك جايي ميآيد و باز ميبُرد و ميرود و.... ما تا كي جان داريم و جوانيم؟! تا كي ميتوانيم با سالي مثلاً پنج ميليون قرارداد زندگي كنيم؟! طبيعي است كه طرف عقب بكشد و بگويد تسليم، من هم ميروم تلهفيلم ميسازم، مگر من نميتوانم؟! خيلي بهتر هم ميتوانم. خيلي براي من آسانتر است چون من سختي اين سينما را چشيدهام و ميدانم سينما كار سختي است. ميدانم براي يك پلان هم چقدر بايد زحمت كشيد. من، مكري و امثال ما ياد گرفتيم كه از كمترين، بيشترين بهرهبرداري را كنيم. من با هفت ميليون تومان بيش از يك سال فيلمبرداري داشتم و "نقل گردآفريد" را ساختم. جداي از جشنوارهي فيلم فجر فكر ميكني فيلم كوتاه و مستند در سينماي ايران و جشنوارههاي مختلف چه جايگاهي دارد؟ اگر در سينماي ايران بررسي كنيد به نظر من در دههي 80 نسلي وارد اين سينما شد كه شكل من و تو است. از دل دههي 40 و 50 بيرون نميآيد و مثل ما كاپوچينو ميخورد، پارتي ميرود، لباس ماركدار ميپوشد، ولي دلش براي بخش بزرگي از تاريخ و فرهنگ ايران ميتپد. امسال سه هزار فيلم كوتاه در ايران ساخته شد. من چون عضو خانهي سينما هستم و در كميتههاي انتخاب و داوري بودهام 80 – 90 درصد اين فيلمها را ديدهام. ميگويند هلند بعد از اينكه مادر توليد گل در جهان است، مادر توليد فيلم مستند باكيفيت هم هست. ولي من ميگويم مادر توليد فيلمهاي کوتاه و مستند ما هستيم. حالا در مورد كيفيتش حرفي نميزنم چون از اين لحاظ خيلي عقبيم و مشكل داريم اما از لحاظ توليد بالاييم.فكر ميكني دليلش چيست؟ اين موضوع فقط تقصير نسل من و تو نيست. بخشي تقصير آن سيستم آموزشي است كه قرار بوده اين نسل جديد سينماگر را پرورش دهد. قرار بوده اين نسل را بارور و شكوفا كند و با داشتههاي خودش آشنا كند. من اين را از آنجا ميدانم. بخش عمدهاش را از دانشگاهها ميدانم كه پر از خالي است! بخش عمدهاي را از كتابها و كتابخانهها ميدانم كه بهروز نيست. مثلاً كتابهاي مهم و شاخص هنر و سينما كه در دانشگاهها در حال تدريس است و ما ميرويم ميخريم و ميخوانيم ترجمههاي دههي 30 و 40 است که تجديد چاپ ميشود. كتابهاي كيلويي هم كه فروان است. مسئله اين است كه عليرغم اينكه اين نسل دچار فقر فرهنگي و ادبي و دانش است ولي سينماي مستند و كوتاه ابزاري شده براي بيان حرفهايش. براي بيان خواستههايش. مثل موسيقي رپ. موسيقي رپ ما هم دقيقاً همين كار را ميكند. به نظر من اصلاً مهم نيست بخشي از رپرها فالش ميخوانند، اصلاً مهم نيست صداهاي آنها بد است و بيريخت و زشت ميخوانند، اصلاً مهم نيست ادا در
http://gordafaridnet.blogspot.com/2011/03/blog-post.html
هیچ اگر سایه پذیرد منم آن سایه ی هیچ که نه ازهیچ نشان ماندو نه از سایه ی هیچ
http://gordafaridnet.blogspot.com/2011/02/blog-post.html

